مرداد ۲۹

"در دنيا تنها دو نوع انسان وجود دارد !
آدمهاي خوب كه كارهاي خوب انجام مي دهند و آدمهاي بد كه كارهاي بد انجام مي دهند !
به غير از اين هيچ فرقي بين انسان ها نيست ."

جملات نظير اين هر چند به مذاق خيلي ها كه عادت كرده اند انسانها را به خودي و غيرخودي ، خواص و عوام و … تقسيم كنند چندان مفهومي ندارد ، اما براي خيلي از ما معني دارد.

و اين شاه بيت ، فيلم " اسم من خان است " بود .
سينماي هند در چند سال اخير خيز بلندي برداشته است تا به دنيا نشان دهد " بالي وود " مي خواهد به همسايگي " هالي وود " برسد !

بيچاره سينماي ما ، " بهمن فرمان آرا " ديگر فيلم نمي سازد چون " شمقدري " آمده و شده معاونت سينمايي !
" بهرام بيضايي " هر ده سال يكبار به فيلم نامه هايش اجازه مي دهند تا فيلم شود و البته با مقداري تيغ سانسور !
" بهمن قبادي " در ايران نيست و قرار هم نيست به او اجازه فيلم سازي بدهند !
و … .
تفاوتي كه ايجاد تفاوت مي كند :
- سينماي ما ، سينماي هند !
- معاونت سينمايي ما ، معاونت سينمايي هند !

انسان ها تنها دو دسته اند : آدمهايي كه كارهاي خوب انجام مي دهند  ، آدمهايي كه كارهاي بد انجام مي دهند .

پيشنهاد مي كنم : فيلم " اسم من خان است My Name is Khan" را حتما ببيند !

مرداد ۲۵

آيا علي كريمي يك نابغه هست ؟
قبل از اينكه پاسخ سوال را بدهم اين توضيح را لازم مي دانم كه بگويم : از علي كريمي تا قبل از همين بازي با كره جنوبي و مچ بند سبزي كه بر دست بست ، خوشم نمي آمد.دلايلش مهم نيست ، اما همان موقع نيز اعتقاد داشتم كه او يك نابغه است ، كه حتما  هست . او در رشته فوتبال تحسين بسياري را برانگيخته است .
دوستي از امارات نقل مي كرد تفريح شيخ هاي عرب آن بود كه بر سر تعداد بازيكناني كه در صحنه هاي مختلف جا مي گذاشت شرط بندي كنند !
و اما چرا اين نخبه مثل خيلي ها ديگر در اين كشور سوخته مي شود ؟
پاسخ آن هم روشن است : به خاطر صراحت و صداقت !

كريمي شايد در بكارگيري الفاظ  ، آداب معمول را رعايت نكند اما آدم رك و صريحي است و از آن مهمتر همواره  مسوليت كارهايش را برعهده گرفته است. چه در جواني به داور ويتنامي سيلي زد و چه حالا كه از تيم استيله آذين اخراج شده است.

او اولين قرباني اين "جماعت مدير بوقلمون صفت " نيست و شايد آخري هم نباشد .
برگرديم به اواخر دهه ۱۳۵۰ خورشيدي ، بودند بازيكناني كه چون به دست بوسي نرفتند بر روي نامشان خط قرمز گرفتند.
آن سالها اينترنت نبود ، تجربه خطاهاي آن موقع هم نبود !
اما امروز هست .
نكند كه وجدان اجتماعي قضاوت نادرستي بكند و نابغه را به جرعه اي آب لجن مال كند !

مرداد ۱۷

بچه دار شدن آسان هست ، اما پدر بودن سخت !
و اين درس سختي بود كه كورش ۲ماهه با نگاه هايش به من داد .
به موهاي سپيد پدرم ، دوستانم و همه آنهايي كه بعد از بچه دار شدن خودشان را موظف مي دانند پدر باشند فكر كردم .

شب گذشته با كلي مقدمات و تشريفات كورش را در بيمارستان كسري "ختنه" كردند ، رسيدن من همزمان بود با بيرون آمدن او از اتاق عمل و با خنده هاي كودكانه و زيبايش از من استقبال كرد .
صد حيف كه شيريني آن بعد از بين رفتن اثر داروي بي هوشي نيز بي اثر شد.
گريه مي كرد ، خيلي زياد !
اما اين بار فرق داشت در لابلاي گريه هايش نگاهم مي كرد و من هيچ كاري براي تسكين دردش نمي توانستم بكنم !
الان كه فكر مي كنم مي بينم همان بهتر كه كاوه را فرستاديم دنبال كارهاي اداري بيمارستان.
مادرش بسيار گريه مي كرد و من از درون فرو مي ريختم ، نبايد گريه مي كردم ، نبايد سست مي شدم!

پدر بودن سخت است.
اين پست را تقديم مي كنم به همه آنهايي كه براي فرزندانشان پدر بودند و تقديم به پدرم.

مرداد ۰۱

نوجوان بودم و كنجكاو و عجول.
به دنبال بيت هاي ديگر اين شعر مي گشتم :
الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل‌ها

اولين فرصتي كه او را ديدم پرسشم را گفتم.
سري  تكان داد و ديوان حافظ ( مادربزرگ ) را به دستم داد .
گفت : اين شعر حافظ است .

برايم تفألي به حافظ زد و آنرا تفسير كرد ،كه چه استاد بود در اين كار و ادامه داد كه با حافظ راز و نياز مي كند !
آن روز نفهميدم چه گفت تا آنكه بعد از سالها من نيز همين را به دوست نوجواني گفتم .
او چه آسان مرا همدم حافظ كرده بود.

شب مراسم تدفين بود كه كاوه برايم گفت : كتاب " گندم هاي نيمه رسيده " را مي خواند و من شرمنده شدم كه نويسنده اش را نمي شناختم !

كاوه گفت : دلگير شده كه او را آنچنان كه بايد نشناخته و چه زود رفت !
به او گفتم : و اين بار نيز "بي هياهو" رفت . به مانند خيلي از زندگي اش !

صحبت هاي هر از چندگاه ما در مورد حافظ بود و او هيچگاه از كتابش به من نگفت.

به سراغ همان كتاب حافظ (مادر بزرگ ) رفتم و تفألي برايش زدم :

منزل حافظ كنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

بدرود مسعود جان!

بهمن ۱۴

و اين پاياني است براي شب نوشته هايم.
قبل از آنكه از همه آنهايي كه آمدند تشكر  كنم ؛ از همه آنهايي كه از چرايي تصميم من نخواهند پرسيد ، سپاسگزار خواهم بود.
و براي همين مي خواهم اين نوشته بي نظر باشد.
چه در اينجا و چه در هر جاي ديگر.

بدرود

آذر ۱۷

نوجوان كه بودم روزي به همراه برادر كوچكترم از پدر ، درخواست خريد موتور كرديم !
پاسخ روشن بود : نه !
و جواب چراي ما خلاصه : " هر وقت پدر شدي ، مي فهمي ! "
از آن سالها زمان زيادي مي گذرد و امروز با آنكه هنوز پدر نشده ام ، اما دليل مخالفت او را حداقل درك مي كنم .

ديروز ۱۶ آذر ، چه بسيار مادران و پدران نگراني كه چشم انتظار فرزندانشان بودند و چه بسا تعدادي  هنوز خيره به در مانده اند !
هنوز پدر نشده ام ، اما نگراني آنها را نيز درك مي كنم.
همان طور كه صداي لرزان مادر و كنترل پدرم را ديدم.

اما ديروز كسي موتور نمي خواست ! دنبال تفريح هم نبود! خوشي نداشته  هم زير دلش نزده بود .

آنها آينده شان ، آزادي و احترام شان را درخواست مي كردند و پاسخ روشن بود : نه !
و جواب چرا : " باتوم و گاز اشك آور ".
اين جوانان نه برانداز هستند و نه مخملي !
آنها مي خواهند :
- مبنا براي ادامه ي تحصيل ، شايستگي باشد. نه وابستگي !
- اجازه داشته باشند طي نظر خودشان راه بروند . نه سليقه ديگري !
- دارايي هاي اين سرزمين هزينه مردمش شود .نه ماجراجويي عده اي !
و  خيلي حرف حساب ديگر .

شايد براي همين بود كه پدران و مادران با همه دل نگراني ها ، تنها مي گفتند :
"پسرم،دخترم! مواظب خودت باش"
"فـرزنـد ايـران ، مراقب خودت باش"

مهر ۱۲

روی سنگ قبر یک کشیش در کلیسای "وست مینستر" نوشته شده است:

جوان و آزاد که بودم تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم که دنیا را تغییر دهم.
مسن تروعاقل تر که شدم ، فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند. بنابراین توقعم را کم کردم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم ، ولی کشورم هم نمی خواست عوض شود.

به میانسالی که رسیدم آخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم ، ولی پناه بر خدا ! آنها هم نمی خواستند عوض شوند.

و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ناگهان دریافته ام که:
اگر فقط خود را عوض می کردم ، خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی میداند!؟ شاید می توانستم دنیا را هم عوض کنم.

شهریور ۱۴

تفنگت را زمين بگذار
که من بيزارم از ديدار اين خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو يعني زبان آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلي لبريزِ مهر تو-
تو اي با دوستي دشمن.
……

شعر : فريدون مشيري
آهنگ : محمدرضا شجريان
تنظيم : مجيد درخشاني

براي دريافت آهنگ اينجا كليك كنيد

مرداد ۰۵

اوضاع كنوني ايران ، پرسشي را در ذهن ها ايجاد كرده است : " چه بايد كرد ؟ "

بعضي ها ترجيح داده اند ، ساكت باشند و شايد در موقع لزوم سوار موج پيروزي شوند !
خيلي ها كه تعدادشان كم هم نيست ، از همه امكانات كه يكي از آنها جانشان نيز هست استفاده مي كنند تا به اين نهضت مردمي كمك كنند و چه بسيار ايده ها و نكته ها در راستاي مخالفت هاي مدني ، تظاهرات خياباني و …  مطرح شده و مي شود.

اما فكر مي كنم يكي از صدها راهي كه وجود دارد و اين بار همان بعضي هاي گروه اول نيز مي توانند بدون هزينه آنرا انجام دهند اين باشد كه فقط با يكديگر مهربان باشيم !
به مانند همان هفته آخر انتخابات كه چقدر با هم خوب بوديم و مهربان !
از اينكه به همسايه مان ، هم محله مان ، همشهري و هموطنمان مهرباني كنيم ، كسي نمي تواند جرمي را شامل حال ما بداند كه البته شايد از اين هم ناراحت شوند !

بگذاريد اين دايره آنقدر وسيع شود كه شايد روزي همان لباس شخصي ها نيز آرزو كنند كه در اين گستره ، شامل شوند.

با هم مهربان باشيم كه بعد از آن ايران سبز خواهد بود.

تیر ۲۰
گزارشگر برنامه ، با ژستي كه مي خواست بي طرفي اش را حفظ كند بعد از انكه يك قطار از اسامي كارگردانان و هنرمنداني كه از جنبش سبز  حمايت كرده بودند ، نام برد به اين پرداخت كه در عين حال آن طرف نيز تعدادي كارگردان ! مانند آقاي شورجه ، شمقدري ، ده نمكي نيز از آقاي احمدي نژاد حمايت كرده اند !

و بهمن قبادي فيلمساز به نام ايراني در پاسخ گفت : اين آقاياني را كه نام بردي ، من نمي شناسم !