دی ۲۷

دوستانم خيلي تاكيد داشتند كه چرا پست جديد نمي ذارم . واقعيتش هنوز تو ريكاوري هستم و اون حس هميشگي نوشتن سراغم نيومده .
پس اين نوشته ام را به ميزان هميشگي تان قضاوت نكنيد ، كه به مانند قبل تر ها نخواهد بود.
بهانه اش نيز بازگشت  دوست قديمي ام ( بابك كه در پست هاي قبلي در خصوص درس خواندمون نوشته ام ) بود.
هنوز اين جمله اش توي ذهنم هست كه گفت : من تويه اين ۳ سال تازه فهميدم زندگي كردن يعني چي !
از آخرين باري كه داشت از ايران مي رفت ، تا همين چند روز پيش نديده بودمش و تنها راه ارتباطي ما همين فضاي سايبر بود و اونهم كه نمي تونه حس آدما رو منتقل كنه.تو اين ۳ ساله خيلي تغيير  كرده بود ، خنده از روي لبش نمي رفت و مي گفت : "مردم چرا اينقدر اخمو شدند ، چرا هيچكس مسوليت كارش رو قبول نمي كنه؟" و خيلي چراهاي ديگه !
به هر حال ۳ سال قبل و موقعي كه تقريبا زندگي خوب و شغل مناسبي داشت و تصميم به مهاجرت گرفت ، همه تو دلشون گفتند : " ريسك بزرگي كرد! " .
اما امروز كه خرسند و پيروز برگشته و رضايت خاطر ، تويه چهره اش موج مي زند ، همه از آنكه ريسك بزرگي كرد ، خوشحال هستند و احتمالا درس هم مي گيرند.
اگر نخواهيم به مهاجرت تنها معنايي فيزيكي بدهيم ، مي تونه براي هر كدوم از ما هم اتفاق بيفته  .
براي دوست من ، ابعاد فيريكي آن بيشتر به چشم مي خورد ، براي خيلي هاي ديگر شايد جنبه هاي ديگر آن !
كسي چه مي داند شايد روزي مي بايست از درون خودمان هجرت كنيم !
فقط يادتان باشد ، پر پروازتان خيلي مهم هست . :-)

دی ۱۱
سلام قاصدك ،
دهه دوم زندگي ام ، چند ساعت پيش تموم شد و من اومدم تويه دهه سوم.
نزديك به يك دهه ، با تو بودم . خيلي از اون سالها در كنارت نبودم ، اما با تو بودم.
يادته اون روزي كه تو دستم گرفتمت تا پاهات گلي نشه ؟!
يادته اون پاييزي كه گفتم حواست به اين باد بنيان كن باشه يه هو نبردت كه برد؟!
از اون پاييز تا همين ديشب ، پشت پنجره منتظرت بودم.
نمي گم بي وفايي!. كه تو اومدي ، اما موقعي كه ديگه نتونستم تو دستم بگيرمت .
امسال زمستونه سرد و سختيه ، شيشه پنجره ها زياد "ها مي گيره" .
راستي مي دوني چرا شيشه ها " ها مي گيرند " ؟
وقتي كه درونت خيلي گرمو و بيرون خيلي سرده ، شيشه كه سهله ، آدمام " ها مي گيرند "!
قاصدك ديشب آخرين شبي بود كه پشت پنجره منتظرت بودم.
دنيا داره راه خودش رو مي ره و من نمي تونم پشت پنجره ي "ها گرفته " يه دهه ديگه منتظر بمونم!
به رسم همه دفعات قبلي يه فال حافظ گرفتم ، كه نمي دونم براي بار چندم حافظ گفت :

ديدي آن قهقهه ي كبك خرامان حافظ
كه ز سر پنجه شاهين قضا غافل بود

خداحافظ قاصدك.

دی ۱۰
هفته پيش به من زنگ زد و گفت : براي روز يكشنبه در يك جلسه كاري به همراهي من احتياج داره و من حتما بايد بيام!
بعد تلفن به اين فكر كردم كه هيچوقت تو كارش حتم ! نداشت ، خيلي عجيبه كه ميگه حتما بايد بياي و يادت نره براي ساعت ۱۸ به بعد رو خالي بگذاري.
سرتون رو درد نيارم ، قراركاري و جلسه مهم و همه و همه الكي بود ، مي خواستند منو براي شب تولدم سورپرايز كنند ، كه كردند و آنهم به بهترين نحو .
تو يك رستوران بسيار خوب كه آرامش خاصي هم حاكم بود و پيانيستي كه هماهنگي كرده بودند آخر شبي آهنگ تولد رو بزنه !

آخر شب فهميدم كه موضوع مربوط به هفته پيش نيست و ۲ هفته اي هست كه جمعي از بهترين دوستان من در تدارك چنين شب رويايي و قشنگي براي من هستند.
اونهايي هم كه راه دور بودند ، سر ميز شام زنگ زدند و باهاشون صحبت كردم.

شهاب ، شادي ، شبنم ، فرزانه ، نيما ، سميرا ، غزاله و علي عزيز از همتون ممنونم ، به خاطر محبتتون ، حضورتون و رفاقتتون.
۲۹ سال پيش صبح ساعت ۶:۱۵ ، به دنيا آمدم !
سلام زندگي . :-)

دی ۰۸
اكثر بچه هاي شيطون تجربه نيش زنبور رو هنگاميكه چوب تو لونه اش مي كردند ، دارند و به واسطه وخامت اين تجربه آنرا براي بچه هاي نيمه شيطون نيز تعريف مي كنند !
نيش زنبور آنهم در كودكي به خيلي از آنها آموخت كه سرك تو لونه ئ هيچكسي جايز نيست ، حتي زنبورهاي كوچك!

اما نمي دونم چرا يا از تجربه هاي بچگي شون چيز ياد نگرفتن يا براشون سخته يادشون بيارند و از همين رو هر چند وقت يكبار تو لونه ي ديگرون سرك مي كشند !

شايد سلاحشون اين دفعه چوب نباشه و به جاي آن ياوه هاي مفتشان را تحت عنوان دل سوزي هاي رنگارنگ جاري مي كنند ، اما بايد يادشان باشد عاقبت سرك كشيدن تو هر لونه اي همون نيشه خواهد بود !
يك روز شايد يه نيش خند باشه  ، يه روز شايد يه نوشته باشه مثل اين و يه روز ديگه شايد نيشي باشه كه بهترين پزشكان تهران نيز نتوانند مرهمي بر آن گذارند!

به لانه ي زنبوريه من كاري نداشته باشيد لطفا !
به حريم خصوصي من وارد نشويد ، اگر امين باشيد راهتان مي دهم همانطور كه دوستانم را راه داده ام!