هر چند "سرآغاز" را در ۲۷ ارديبهشت نوشتم ، اما به گواه آنچه منتشر شده است يكسال پيش با همان پستي آغاز شد كه هنوز هم ادامه دارد !
فضاي بيروني امسال با سال گذشته متفاوت هست ، اما "شب نوشته ها " گويا دست بردار نيست و همچنان در برايش روي يك پاشنه مي چرخد.
چون اين روزها حرف زيادي براي گفتن ندارم ، به همين بسنده مي كنم و شما نيز بدانيد كه فقط يكسال گذشت!
چگونه و به چه شكلش بماند براي آنهايي كه مي دانند و نمي دانند .
برو ثريا ، برو !
اين آخرين جملات استاد شاعر به معشوق بود قبل از اينكه بسرايد :
بى وفا حالا كه من افتادهام از پا چرا؟
شهريار فكرش را نمي كرد بعد از گذشت اين همه سال و هنگاميكه فيلم زندگي اش را نيز مي سازند ، خيلي هاي ديگر هستند كه مي گويند : "چرا ؟ " و اين بار اما خود او مخاطب هست !
موقعي كه پخش دوباره قسمت پانزدهم را به اتفاق كاوه مي ديدم و ثريا بعد از مرگ شوهرش بازگشته بود، او هم اين سوال را كرد كه چرا شهريار دست رد به سينه دختري زد كه به خاطرش از تحصيلات ، زندگي آرام و … گذشته بود و اينبار از خود او گذشت !؟
حس غريبي است برادر ! مي بايست دچارش شوي تا بخواهي شاعر شهير را قضاوت كني .
بعضي اوقات براي دوست داشتن ، بايد گذشت !
بعضي اوقات براي رسيدن ، بايد نرفت !
بعضي اوقات زندگي " بي چرا " است .
در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين
خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا
شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر
اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا