آبان ۲۵
علي در وبلاگ "مطالب جالب " ، پستي نوشت كه واقعا جالب بود .
نمي دانم دو پرسشي كه مطرح كرد و يا تعجيلي كه براي انتشار پست بعدي انجام داد باعث شد كه آن پست با ۵ نظر عقيم بماند !
من مي خواهم اين پست ادامه اي باشد بر نوشته علي در مطالب جالب .توضيحات بالا را هم نوشتم كه كپي رايت دوست جوانم را رعايت كنم.
براي ادامه مطلب ، همه هوش و حواستان را به ما بدهيد و براي لحظه اي فكر كنيد تا به امروز چند بار به نداي قلبتان گوش داده ايد و بعد از گذر زمان چقدر پاسخ صواب و يا ناصواب گرفته ايد؟
يادتان باشد نوشتم ، نداي قلبتان نه صداي هوستان.
چراي نوشتن اين پست نيز بر دوش رفيق سفر كرده اي است كه آهنگي از معين را برايم فرستاده بود!
آبان ۰۸
به روايت تقويم هايي كه روي ميز هيچكدام ما پيدا نمي شود ، ديروز هفتم آبان روز كوروش بزرگ بود.
براي صحت حرف من ، تقويم هايتان را نگرديد كه من گشتم و نبود !
به هر حال با يك جستجوي ساده اينترنتي به اين واقعيت مي رسيد كه ديروز روز كوروش بزرگ بود.
من نيز به مانند خيلي از وبلاگ نويس ها آمده بودم كه ديروز را جشن بگيرم كه در آخرين لحظات ايميلي به دستم رسيد.
بين تبريك روز اولين انساني كه از حقوق بشر سخن گفت و نامه ي خانواده داغدار مرحوم دكتر زهرا بني يعقوب ، دومي را انتخاب كردم .
متن نامه را از
اينجا بخوانيد ، قانع خواهيد شد كمي بايد از رفتارهاي شعاري دوري كنيم و به جاي آنكه براي منشور كوروش جشن و شادماني كنيم به حال يك خانواده داغدار زاري كنيم و قهقه هايمان را با فرياد عوض كنيم.
چون احتمال فيلترينگ سايت هاي خبري منتشر كننده نامه وجود دارد ، ۳ لينك اضافه نيز در انتهاي متن قرار مي دهم :
۱- سايت تابناك
۲- سايت عصر ايران
۳- سايت كانون زنان ايراني
آبان ۰۱
او زن سالخورده اي بود كه امروز براي انجام كار بانكي آمده بود بانك ملي شعبه وزرا .
از من كه گذر كرد ، رو به پسري كه روي صندلي عقبي نشسته بود ، گفت : پسر جان شماره ات چند است ؟
او كه نمي دانم منظور او را از شماره فهميده بود يا نه بعد از مكثي متوجه شد شماره رسيد صف انتظار بانك را مي گويد.
گفت : خانوم شماره من ۳۸۱ هست .
خانم با خوشرويي گفت : شماره من ۳۵۵ هست ، كارم انجام نمي شود و دارم مي روم ، شماره من را بگير و شماره ات را به كسي بده كه كار فوري داشت . يادت نرود .
پسرك خجالتي فيش را گرفت و در اولين اقدام آنرا به دختر كنار دستي تعارف كرد كه نپذيرفت .
بعد از چند دقيقه اي به سمت من آمد، گفت : شماره ۳۸۱ را مي خواهي . من كه بايد تا ۴۰۳ منتظر مي ماندم آنرا دريافت كردم .
لحظه آخر گفت : آن خانوم گفت شماره ات را به فرد ديگري كه نياز دارد ، بده .
دوستم نيز شماره ۳۹۹ را نمي خواهد پيش شما باشد.
با كمال ميل هر دو را گرفتم.
هر چند كه خيلي از افراد در بانك نبودند و شماره صف انتظار بي خودي بالا رفته بود ، اما شماره ۳۸۱ براي من كه كلي كار داشتم ، غنيمت بود.
به پسر كنار دستم گفتم : شماره ۳۸۶ را با شماره من عوض كن ،چون قبل از من آمدي حق توست كه زودتر بروي كه با سخاوتمندي كامل گفت برايم فرقي نمي كند.
۲۰ دقيقه اي طول كشيد تا نوبت شماره ۳۸۱ شود ، من نيز آن شماره ها را به دو مرد سالخورده دادم تا خيالشان از نوبت آسوده باشد و سفارش آن زن را نيز به آنها گفتم.
موقعي كه از بانك خارج مي شدم ، ديدم يكي از آنها به مرد جواني گفت : اگر كار فوري داري ، اين شماره را بگير ، ۲۰ تايي جلوترهست.
و آن زن مهربان به همين سادگي به همه ما كه در صف انتظار بوديم ياد داد ،
مي توان به فكر هم بود و مي توان بي بهانه خوب بود.
اين را نوشتم براي ما كه همه چيزمان كپي و وارداتي هست . حتي داستانهايمان.
نام آن زن را نمي دانم ، اما اگر دوباره ديدمش به او مي گويم كار خوب و كوچك او تا ساعتي بعد از آنكه بانك را ترك كرد ، ادامه داشت.