آذر ۱۷

نوجوان كه بودم روزي به همراه برادر كوچكترم از پدر ، درخواست خريد موتور كرديم !
پاسخ روشن بود : نه !
و جواب چراي ما خلاصه : " هر وقت پدر شدي ، مي فهمي ! "
از آن سالها زمان زيادي مي گذرد و امروز با آنكه هنوز پدر نشده ام ، اما دليل مخالفت او را حداقل درك مي كنم .

ديروز ۱۶ آذر ، چه بسيار مادران و پدران نگراني كه چشم انتظار فرزندانشان بودند و چه بسا تعدادي  هنوز خيره به در مانده اند !
هنوز پدر نشده ام ، اما نگراني آنها را نيز درك مي كنم.
همان طور كه صداي لرزان مادر و كنترل پدرم را ديدم.

اما ديروز كسي موتور نمي خواست ! دنبال تفريح هم نبود! خوشي نداشته  هم زير دلش نزده بود .

آنها آينده شان ، آزادي و احترام شان را درخواست مي كردند و پاسخ روشن بود : نه !
و جواب چرا : " باتوم و گاز اشك آور ".
اين جوانان نه برانداز هستند و نه مخملي !
آنها مي خواهند :
- مبنا براي ادامه ي تحصيل ، شايستگي باشد. نه وابستگي !
- اجازه داشته باشند طي نظر خودشان راه بروند . نه سليقه ديگري !
- دارايي هاي اين سرزمين هزينه مردمش شود .نه ماجراجويي عده اي !
و  خيلي حرف حساب ديگر .

شايد براي همين بود كه پدران و مادران با همه دل نگراني ها ، تنها مي گفتند :
"پسرم،دخترم! مواظب خودت باش"
"فـرزنـد ايـران ، مراقب خودت باش"