مهر ۱۲
روی سنگ قبر یک کشیش در کلیسای "وست مینستر" نوشته شده است:
جوان و آزاد که بودم تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم که دنیا را تغییر دهم.
مسن تروعاقل تر که شدم ، فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند. بنابراین توقعم را کم کردم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم ، ولی کشورم هم نمی خواست عوض شود.
به میانسالی که رسیدم آخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم ، ولی پناه بر خدا ! آنها هم نمی خواستند عوض شوند.
و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ناگهان دریافته ام که:
اگر فقط خود را عوض می کردم ، خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی میداند!؟ شاید می توانستم دنیا را هم عوض کنم.
شنبه ۲ آبان ۱۳۸۸ در ۱:۵۹ ب.ظ
ریشه ما خانه در خاک دارد
شاخه ما به آفتاب می رسد…..
تا طلوع دوباره خورشید سبز خواهیم ماند……….
شنبه ۲ آبان ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۵ ب.ظ
چند دريا اشك؟
(احمد شاملو)
تقديم به شهداي “جنبش ما”
===================
چند دریا اشک میباید
تا در عزای اردو اردو مُرده بگرییم؟
چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نابهکاری بشوریم؟
پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۸ در ۴:۲۵ ب.ظ
با فرض اينكه آقا بابك حودش رو جاي اون كشيشه گذاشته، چند ابهام بزرگ در اين پست وجود داره:
۱- آقا بابك چه موقع به طور همزمان هم جوان بوده و هم آزاد؟
۲- آقا بابك كي بطور همزمان هم مسن بوده هم عاقل؟
۳- ايشون الان كه هنوز ميان سال نشده، توانايي هاش در امور مختلف تموم شده (ديروز به دلايلي مجبور شد صد متر بدوه، هم نفسش بند اومد، هم سرفه ش در اومد، هم هر چي خورده بود بالا آورد. ضمن اينكه ديشب تا صبح پا درد داشت، از صبح هم لنگان لنگان راه مي ره). ايشون از دو سه سال پيش از نظر توانايي به طور كلي تعطيله، چطور مي شه كه وقتي به ميان سالي مي رسه آخرين “توانايي” هاشو به كار بگيره تا …؟ توهم اشكار!
۴- اين عزيز كه معتقده از جواني تا دم مرگ دريافت هايش از امور لازم الاصلاح اشتباه بوده و همه چيزو عوضي گرفته و “اصلاحاتش” هم از اساس اشتباه بوده، چطور به “دريافت” هايش در بستر مرگ اعتماد داره كه اونا رو تو اين پست به خورد ما مي ده؟
بست ريگاردز
یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۸ در ۲:۱۶ ق.ظ
آقای خیلی حسود اگر مشاهده کنید در آخر گفته (شاید) نگفته حتما..
میشه این جوری فرض کرد که روح بعد از مرگ هم باز امید داره و می خواد اعتماد کنه به فکری که برای بهتر شدن دنیای خودش لازمه…. در ضمن یه دور از جون بابک گفتن هم بد نیست..در عین حال که هیچ لزومی نداشت مشاهدات خودتون از بابک را در اون روز لحظه به لحظه بنویسید.. همه همین حال و داشتن با اون وحشی بازی های قوم تاتار..اگر کسی این حالت بهش دست نده طبیعی نیست. با همین تفکر که شاید بشود دنیا را عوض کرد خودشو به خطر انداخت.و مطمئنا حالش بهتر از همه کسایی است که حرف میزنن و عمل نمیکنن. توانایی جسم با روح فرق داره.. و مطمئنا میشه با توانایی روح جسم را هم درمان کرد..پس کسی تعطیل نیست..لطفا رنگ افکار خودمون را سبز کنیم..
وکیل
دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ در ۴:۰۶ ب.ظ
آقاي ليون، وكيل محترم آقا بابك
نوشته هاي من در مورد بابك بر اساس “فرض” بود، يعني اينكه بابك يك بحثي رو كه قبول داره مطرح كرده و من هم چون مي خواستم حرفمو بزنم ، به بابك گير دادم (اگر گير نمي دادم كه حسود نبودم و برعكس)، يعني به بابك رو به جاي گوينده آن بحث گذاشتم و بهش گير دادم تا حرفمو بزنم.
و دو نكته:
۱- من مشاهداتم از وضعيت بابك در آن روز موعود رو “لحظه به لحظه” ننوشتم و از قضا خيلي كلي گويي كردم. وگرنه بايد به مواردي مانند قرمز شده چشم در اثر شليك ادكلن كريستين ديور، شاخ درآوردن ايشان از مشاهده لباس هاي مد روز كساني كه شما به آنها گفتيد “قوم تاتار”، بي ادب شدن ايشان وقتي يك صحنه هايي رو مي ديد كه به مذاقش خوش نمي آمد، …. ، و اسهال … بله ، اسهال هم گرفت رفت دكتر، دكتر هم بهش آرام بخش داد.
موارد ديگه اي هم مشاهده كردم كه در اينجا نمي شه نوشت.
۲- از بحث اونايي كه حرف مي زنن و اونايي كه عمل مي كنن صرف نظر مي كنم چون خيلي شعاري شده و تكليف همه معلومه كه از كدوم دسته ست.
اما در مورد تعطيل بودن و نبودن و اينكه “لطفا” رنگ افكار خودمون را سبز كنيم”: يادداشت من كه شما جوابشو داد ۴ بند داشت كه از نظر خودم خيلي جديه (به خاطر ذات حسودي كه دارم) اما بعضي ها هم معتقدن كه به شوخي و طنز بيشتر شبيهه. جالبه كه شما هم از لا به لاي موضوعات فرعي يك مطلب طنز، به “اصل” موضوع رسيدي و از تو دل اين حرفا، حضور اشاره نشده ي يك قوم وحشي رو حس كردي. پس، قربونت برم، تو كه به اصل مطلب رسيدي اومدي چهار تا كلمه گنده قلمبه سلمبه نوشتي و بعد مي گي افكارمون رو سبز كنيم؟ درسته كه من حسودم، اما همچين كمتر از تو هم حرف حسابي نزدم ها ! اوني كه اومد و اين كلمه ي “سبز” رو از زير رنگهاي ديگه كشيد بيرون ، واسه اين نبود كه باهاش پز بديم. پز دادن كار اون طرفي هاست كه مي دزدن و باهاش پز مي دن.
سبز باشي
دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۵۲ ب.ظ
حسود جان. من “فرض “شمارو خوندم و گیر دادن به بابک رو هم متوجه شدم ..شما چی؟ به “شاید” توجه کردی؟ من که لا به لای مغز پیچیده شما نیستم که با این ادبیات مخصوص خودتون مطلب می نویسیدو مشخص نبود که مطلب طنز نوشته باشید…پس اگر بعضی ها فکر میکنن حرفهاتون به طنز شبیهه شما حسود نیستید.طناز جدی ای هستید.و خدارو شکر که کلی گویی کردید وراجع به اسهال استفراغ گفتید!
با این چیزی که شما گفتید احتمالا در اون روز موعود اشتباهی رفته بودید هالووین نه اونجایی که همه رفتن:))
و در مورد شعاری بودن. شما حق دارید چون اگر درست عمل بشه دیگه شعار معنی نداره
در ضمن رنگ سبز برای پز دادن نیست مفهوم داره و رنگ صافی و آرامش و درمانگره .و با تفکر این رنگ و از زیر رنگهای دیگه کشیدن بیرون.حالا اگر کسی می خواد باهاش به قول شما با این نماد پز بده به ما مربوط نیست قربونتون برم..مهم مفهوم عملکرده که طبق معمول افراط و تفریط ایرانی ها باعث شده فکر کنید پز دادنه.اون طرفی ها هم به نظر نمیاد به خاطر رنگ بخوان پز بدن به خاطر همدلی و دلتنگی برای ایرانه که نمی تونن پیش ما باشن و یه بهانه ست برای اینکه نزدیکیه خودشونو به وطنشون ابراز کنن.
کجای حرف من قلنبه سلنبه بود؟
دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ در ۶:۲۵ ب.ظ
وا !
يكي به اين آقا ليون بگه اينقدر در خوندن و جواب دادن عجله نكنه. بگه كه منم همينو گفتم كه رنگ سبز واسه پز دادن نيست، چرا حرف خودمو به خودم پس مي ده؟ بگه منظور من از “اون طرفي ها”، اون طرفي هاست كه مي دزدن و باهاش پز مي دن، نه اونايي كه اون طرف آبند. بگه كه تو همين كامنت آخرش هم كلي قلمبه سلمبه خطاب به من كم سواد نوشته، بازم مي گه كجاش قلمبه سلمبه بود ! ببين ليون جان، من واقعا” حسودما ! اگه بازم مي خواي به من جواب بدي، ساده تر بنويس چون اگه حرفاتو نفهمم دق مي كنم. اين كلماتي كه تو مي نويسي مثلا” صافي و آرامش و نماد و همدلي و نزديكي به وطن و اينجور كلمات واسه من سنگينه، قلمبه و سلمبه ست. اينا رو در جواب اون Sh بگو كه كلي ادعاش مي شه و همه هم مي دونن كه هيچي بارش نيست. (خوشبختانه هنوز سر و كله ش پيدا نشده واسه ما فلسفه بباقه). سواد منم در حد همين حده كه مي بيني . مثلا” قلنبه رو مي نويسم قلمبه ، به سلنبه مي گم سلمبه، مي خوام يعني همين حسودي كه هستم باشم، مي شم طناز جدي (كه نمي دونم چيه؟) ، اسم خيابونا رو هم اشتباهي مي خونم به جاي اين كه برم هفت تير خونه مامانم، سر از هالو… چي؟ وايسا برم بالا بخونم چي نوشتي …. آها ، هالووين در مي آرم.
چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸ در ۴:۳۹ ق.ظ
آقای حسود طناز ملا لغتی عزیز.. خدا نکنه شما دق کنی .من بی خیال میشم شما هم بی خیال حرفهای من.. حرفهای شما دو پهلوئه آدم دچار سوء تفاهم میشه.. مثلا ما تا الان شنیده بودیم اون طرفی ها یعنی کسایی که اونور آب هستن ولی تازگی ها به اینوری های جدید سبز پوشم میگن اون طرفی ..علاوه بر اینکه یه اون طرفی دیگه هم داریم..برای همینه من و شما منظور همدیگرو متوجه نمیشیم. شما ببخشید.
هالووین هم بپرس بهت میگن چه روزیه و چه مراسمیه..اینجا توضیحش سخته و منم نمیخوام شمارو دق بدم باحرفهای قلمبه سلمبه:)) ولی من اصلا عجیب غریب حرف نزدم که میگید ساده تر بگم.. آهااان ..معنی رنگ سبزو میگی؟ولش کن .بحث مفصلی داره که اینجا جاش نیست..
به قول شما خدارو شکر که sh سرو کله اش پیدا نشده.. من وشمارو میشه فهمید. ولی sh و هرگز.بیاد من فرار میکنم:)) مثل شما که از حرفهای من تعجب میکنید منم از sh تعجب میکنم. به خاطر همین بازم ازتون معذرت میخوام که با نوشته من اذیت شدید..حستونو می فهمم..
چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸ در ۵:۵۰ ق.ظ
حسود جان سعی می کنم اینو ساده تر بگم. بازم خوبه که من و شما یک حرف و می زدیم و دچار سوءتفاهم شدیم. مشکل از زبان (جدید) فارسیه که معنی لغات عوض شده و گسترده.. مترادف ها متضاد شدن ..وقتی ( جدیدا ) نه یعنی بله آزادی یعنی زندان تورم یعنی ارزانی و اینوری یعنی اونوری و اونوری یعنی اینوری نمیخواهیم یعنی می خواهید و و و هزار تا چیز دیگه که معلوم نیست چه جوری وارد زبان فارسی ما شده معلومه که بعد از ۶ بار کامنت گذاشتن های طولانی تازه میفهمیم ااااااای بابا منظورمون یکی بوده!!حتی خود شما که میگید حسود هستید به نظر من معنی حسود از قدیما یه جیز دیگه بوده یعنی کسی که چشم نداره موفقیت کسی رو ببینه ولی شما فقط گیر میدی:)) وحسادت نمیکنی.ولی نظرتون محترمه و حسود خوبی هستید. هیچ زبانی به اندازه فارسی پیچیده نیست و آدمو گمراه نمیکنه.. یک فرهنگ لغت جدید فارسی به فارسیه دیگه لازم داریم تا حرف همدیگرو بفهمیم!:)) خدا رحم کنه. موفق باشی..
چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۱ ب.ظ
در تائيد فرمايش ليون و به كوري چشم Sh :
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم…
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم…
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم…
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنيا، عرق می خورند و وضع شان آن است! …
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر شريعتي
پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۸ در ۴:۱۲ ق.ظ
حسود جان مشکل در نوع ریختن عرق و خوردن عرق نیست .. مشکل باز هم در نوع ترجمه فارسیست! چون اون سر دنیا برای کاری که می کنند و عرق میکنند بهش نمیگن عرق, میگن to perspire, یا perspiration و اونیکه می خورند بهش میگن vodka. ولی اینجا هم به اون میگن عرق هم به ودکا میگن عرق!! برای همین اونا تکلیفشون روشنه. کلمه هاشون با هم فرق داره. مثلا ما میگیم عرق رازیانه ولی اونا میگن : fennel -water ..یعنی اونا عرق رازیانه را به آب رازیانه که البته صحیح تره ترجمه کردن.. فقط تشابه عرق اونا با ما توی بوی گند هردوشونه:)) (هم عرقی که از بدن ترشح میشه هم عرقی که اسمش ودکا ست)D:
من نمیدونم چرا باید فارسی را اینجوری پاس بداریم( که خوشبختانه کسی هم زیاد پاس نمیداره:)) ) وکلماتی که معنی درستی دارند رو ترجمه غلط فارسی کنیم , مثلا آسانسور که میگن میشه بالابر! یعنی فقط بالا میبره و دیگه پایین نمیاره؟!!! موبایل=همراه! این چه جور همراهیه که نمیشه باهاش دو کلمه حرف زد و اعتماد کرد! ترمینال=پایانه! اونجا فقط پایان نیست دوباره شروع داره و حرکت…
بابک عزیز معذرت میخوام که پست شما تبدیل شد به یه بحث دیگه ولی فکر کنم میتونه موضوع جالبی باشه برای پست بعدی که اگه صلاح دونستید راجع بهش بپردازیم.فقط یه پیشنهاده برای حل کردن مفاهیمی که به تازگی همه سر در گم شدن برای درک کلمات و همین باعث میشه دوباره با کلماتی که معنی خودشون و از دست دادن و به نوعی پیچیده گی های( خاص امروزی) رو پیدا کردن یه جور فرهنگ سازی دوباره و یادآوری کنیم .متشکرم
شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۱ ق.ظ
سلام
بابا دمتون گرم، خیلی عالیه دلتون شاد و روزگارتون سبز سبز باشه……..
باز هم هر کاری کنیم……..
هر چی بگیم …………………..
هر جابریم ………………
ما آریائی هستیم …………
زنده باشید سبز و با طراوت و به همه آرزوهاتون برسید …………………
یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۸ در ۹:۰۳ ب.ظ
حسود خان سلام
تفنگت را زمين بگذار، لطفا” !
یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۸ در ۹:۲۷ ب.ظ
دلشون شاد هست فرزانه خانم.
آقا بابک شما یه چیزی بگو، مثلا صاب خونه ایا! من هر چی میخونم نمیفهمم بحث سر چیه و چه ربطی به پست داره. البته بهم میگن فارسیم خرابه ولی دیگه فکر نکنم انقدر افتضاح باشه.
دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸ در ۴:۱۱ ق.ظ
دیدی آقا بابک صاحب خانه!؟ نگفتم یه فرهنگ لغت فارسی راه اندازی کنید که ما فارسی زبانان محترم متوجه منظور همدیگه بشیم؟ البته اون موقع یه کم پیشنهادم شوخی بود ولی مثل اینکه قضیه جدیه وخانه از پای بست ویران است و همه دچار مشکل زبان مادری شدیم:)) چون منم قاطی کردم که دلشاد باشید فرزانه خانم با دلشون شاد هست پریسا خانم چه فرقی داره؟؟؟؟؟؟؟مفهومه خوبیه یا جنبه متلک داره!!؟؟ یا کلا داریم بازی با کلمات می کنیم ؟؟یا اینکه هرکی میتونه برداشت خودشو داشته باشه و مهم نیست کی چی میگه؟؟ اگه توی این چندماه گذشته رفته بودم زبان ژاپنی یا بورکینا فاسو یا گینه بیسائو یاد گرفته بودم کلی دوست پیدا میکردم که باهاشون یه دل سیر و بی دردسر حرف بزنم و درددل کنم نه اینکه ببینم منظورش چی بود یا.. ….تو این سی و چند سال که نفهمیدیم کی چی میگه کلا!!
آدم تو مملکت خودش غریبه! من حسودو نفهمیدم حسود منو!من و حسود sh و نمیفهمیم! پریسا همه مارو…خدا رحم کنه به نفرات بعدی که چه ها خواهند گفت..
من که رفتم..
فقط این که:
پریسا خانوم به این حرفها که من و حسود عزیز زدیم میگین دلشادیم؟از سر بیچارگی بود که هر دومون یه چیز میگفتیم و حرف همدیگرو نمیفهمیدیم! بعد از کلی کلنجار متوجه شدیم موضوع چیه .واین کلی دردآور بود!
ما که یه موقعی زبان فارسیمون خوب بود اینیم .شما که بهتم میگفتن فارسیتون خرابه که دیگه واویلا!:))
با آرزوی سلامتی برای همه…
دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۱ ب.ظ
دوستان عزیز و پریسا جونم ………. همه درست مثل یک کلاف سردرگم شدیم
ولی بخدا در نهایت همه ما یک چیز میگیم و یک چیز میخوایم
فعلا” همه قلبهامون خونه و دلهامون پره غصه …………………. فکر نکنم هیچ کسی حال و روزش بهتر از کسی دیگری باشه !!!!!!!!!!!!!!! ولی متأسفانه مجبوریم زندگی کنیم و روزگار بگذرونیم …………….
یا شعری افتادم
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم………
دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸ در ۱:۵۰ ب.ظ
چند شبي هست كه به شب نوشته ها سري نزده بودم . نظرات جالب و صد البته داغ بود .
فعلا همين دو خط را تكرار مي كنم براي پاسخ پريسا ، فرزانه ، ليون ، حسود و …
“اگر فقط خود را عوض می کردم ، خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی میداند!؟ شاید می توانستم دنیا را هم عوض کنم.”
دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸ در ۳:۵۷ ب.ظ
آقا بابک واقعا” درسته واین اجتناب ناپذیره ….. پیرو جملات شما !!!!!!!!!!!
عزیزان اگه دوست داشتیم عوض بشیم شاید بد نباشه یه سری به وب سایتی که در پایین براتون فرستادم بزنید، باور کنید من طی یک سالی که ساهاج هستم زندگیم عوض شده و خداوند واقعا” به من کمک کرده باور کنید که این شدنی است ……..
www.solhe-daruni.com
چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ در ۳:۲۹ ق.ظ
Farzaneh خانم
اين سايتي كه معرفي كرديد هم فارسيش اشكال داره. نمي شد به جاي كلمه “طالبان” از يك كلمه ديگه استفاده كنه؟ همون اولش مي زنه تو ذوق آدم. لطفا” از من نخواه به از شكل موشوع صرف نظر كنم به محتواش بپردازم (اينو پيشاپيش نوشتم تا براي Sh پيشدستي كرده باشم.
اين يايك آقا چرا حرف ليون گوش نمي ده يه بحثي راه بندازه تا فارسي رو پاس بداريم؟
اون وقت اين Sh حراف هم به من نمي گه “تفنگت رو زمين بگذار”… منظورش چيه؟ قلم من؟ انتقاد كردنم؟ فكر كردنم؟ گير دادنم؟
راستي ساهاج يعني چي؟ اين لغت فارسيه؟
چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ در ۳:۳۹ ق.ظ
آقا بابك
۴ تا سوال اون بالا ازت پرسيدم جواب ندادي دوباره حرف خودتو نوشتي كه !
قربانت برم، حرفات (يعني حرفاي اون كشيشه ) خيلي قشنگه اما
شهريست پر كرشمه و خوبان ز شش جهت
چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم
چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ در ۹:۲۸ ق.ظ
حسود جون سلام
این سایت برای کسانی است که میخواهند عوض شوند شما که میخواهید همان حسود بمانید و زندگی کنید……
ضمنا” طالب از طلب می آید پس ببینیم تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
میشه گفت که هر کسی از زن خود شد یار من و هر تعبیری از هر کلمه ای میتونه داشته باشه و هر کلمه معنی خواص خودش رو در جای خودش داره ….
درست مثل اسم حسود که برای خودتان گذاشتید که تکلیفش کاملا” معلومه در نگاه اول کاملا” مشخصه و تو ذوق هر کسی میخوره و متوجه میشه که ………….
ضمنا” اگه دوست داشتید معنی ساهاج رو بدونید توی سایتی که معرفی کردم هست .
برات بهترین ها رو آرزو میکنم و دیدن زیبائی ها رو موفق باشی بدون تنگ نظری ………
چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ در ۹:۲۹ ق.ظ
حسود جون سلام
این سایت برای کسانی است که میخواهند عوض شوند شما که میخواهید همان حسود بمانید و زندگی کنید……
ضمنا” طالب از طلب می آید پس ببینیم تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
میشه گفت که هر کسی از زن خود شد یار من و هر تعبیری از هر کلمه ای میتونه داشته باشه و هر کلمه معنی خاص خودش رو در جای خودش داره ….
درست مثل اسم حسود که برای خودتان گذاشتید که تکلیفش کاملا” معلومه در نگاه اول کاملا” مشخصه و تو ذوق هر کسی میخوره و متوجه میشه که ………….
ضمنا” اگه دوست داشتید معنی ساهاج رو بدونید توی سایتی که معرفی کردم هست .
برات بهترین ها رو آرزو میکنم و دیدن زیبائی ها رو موفق باشی بدون تنگ نظری ………
چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ در ۹:۳۹ ق.ظ
حسود جون سلام
این سایت صلح درونی برای کسانی است که میخواهند عوض شوند شما که میخواهید همان حسود بمانید و زندگی کنید……
ضمنا” طالب از طلب می آید پس ببینیم تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
میشه گفت که هر کسی از زن خود شد یار من و هر تعبیری از هر کلمه ای میتونه داشته باشه و هر کلمه معنی خاص خودش رو در جای خودش داره ….
درست مثل اسم حسود که برای خودتان گذاشتید که تکلیفش کاملا” معلومه در نگاه اول کاملا” مشخصه و تو ذوق هر کسی میخوره و متوجه میشه که ………….
ضمنا” اگه دوست داشتید معنی ساهاج رو بدونید توی سایتی که معرفی کردم هست .
ولی بهت بگم من بر خلاف شما اصلا” دوست ندارم با حرفام دیگران رو تحریک کنم و آزار بدم و عصبانی کنم.
با همه این حرفها برات بهترین ها رو آرزو میکنم و دیدن زیبائی ها رو
موفق باشی بدون تنگ نظری ………
چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ در ۹:۵۳ ق.ظ
حسود عزیزم سه بار جملاتم رو تکرار کردم اصلاح کردم که شما دقیقا” متوجه بشید.
پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۵ ق.ظ
وا !
من با حرفام كسي رو آزار مي دم؟ اين كه شد همون هر كسي از … خود شد يار من …، (يعني هر كي تفسير خودشو مي كنه) ، خوب اگه كسي از نوشتن من آزار مي بينه، شايد من هم از اين جور تفسير كردنا آزار ببينم مگر اينكه بگيد من چون اسمم حسوده پس به جهنم ! پس هر چي مي خواين بارم كنيد : تنگ نظري، تحريك كردن ديگران، نداشتن چشمي كه زيبائي ها رو ببينه ، و انتخاب اسم “حسود” هم كه تكليفش معلومه (ديگه ديگه!) ! و تو دلتون هم بگيد هر چي دلمون خواست گفتيم و باباشو درآورديم. به جهنم اگه حسود تحريك شد و آزار ديد و غصه خورد مرد.
من جملاتمو يه بار نوشتم چون مي دونم كه حرفامو دقيقا” مي فهميد، شما هم سه بار سه بار بنويسيد چون لابد “حسود” كودنه و بايد همه چيزو سه بار براش نوشت.
چه قدر همدلي م با با هم.
دوشنبه ۲ آذر ۱۳۸۸ در ۴:۴۱ ب.ظ
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…