جنبش ما … شايد وقتي ديگر …
آذر ۱۷

نوجوان كه بودم روزي به همراه برادر كوچكترم از پدر ، درخواست خريد موتور كرديم !
پاسخ روشن بود : نه !
و جواب چراي ما خلاصه : " هر وقت پدر شدي ، مي فهمي ! "
از آن سالها زمان زيادي مي گذرد و امروز با آنكه هنوز پدر نشده ام ، اما دليل مخالفت او را حداقل درك مي كنم .

ديروز ۱۶ آذر ، چه بسيار مادران و پدران نگراني كه چشم انتظار فرزندانشان بودند و چه بسا تعدادي  هنوز خيره به در مانده اند !
هنوز پدر نشده ام ، اما نگراني آنها را نيز درك مي كنم.
همان طور كه صداي لرزان مادر و كنترل پدرم را ديدم.

اما ديروز كسي موتور نمي خواست ! دنبال تفريح هم نبود! خوشي نداشته  هم زير دلش نزده بود .

آنها آينده شان ، آزادي و احترام شان را درخواست مي كردند و پاسخ روشن بود : نه !
و جواب چرا : " باتوم و گاز اشك آور ".
اين جوانان نه برانداز هستند و نه مخملي !
آنها مي خواهند :
- مبنا براي ادامه ي تحصيل ، شايستگي باشد. نه وابستگي !
- اجازه داشته باشند طي نظر خودشان راه بروند . نه سليقه ديگري !
- دارايي هاي اين سرزمين هزينه مردمش شود .نه ماجراجويي عده اي !
و  خيلي حرف حساب ديگر .

شايد براي همين بود كه پدران و مادران با همه دل نگراني ها ، تنها مي گفتند :
"پسرم،دخترم! مواظب خودت باش"
"فـرزنـد ايـران ، مراقب خودت باش"

۱۱ پاسخ به “فرزند ايران …”

  1. sepideh گفت:

    یکدم دل ماغمزدگان شاد نشد ویرانه ما از ستم آزاد نشد

    دادند بسی به راه آزادی جان اما چه نتیجه ملت آزاد نشد

    “فرخی یزدی”

  2. Sh گفت:

    ما فرزند ايران هستيم

    توماس آندرشون و استفان فوکونی، دو نویسنده سوئدی، در فاصله ١٩٩٩ تا ٢٠٠٣ چندین بار به مناطق مختلف ایران سفر کردند و در سال ٢٠٠٣ خاطرات و مشاهدات خود از این سفرها را در سفرنامه‌ای به نام “پیرمردی بر سقف” منتشر کردند. کوشش آنها در این سفرها این بوده است که فرهنگ و مردم ایران را بطور مستقیم و بی واسطه بشناسند به این جهت سعی کرده‌اند تا جایی که ممکن بوده است در مراسم مختلف مذهبی و سنتی شرکت کنند. در روز عاشورا به مسجد رفته‌اند و در مراسم سینه زنی شرکت کرده اند، به آتشکده و کلیسا رفته و با مغ‌های زردشتی و با کشیش‌های ارمنی ملاقات کرده‌اند. به مشهد، یزد، بم، اصفهان، شیراز، کرمان و غیره رفته و از آثار باستانی بازدید کرده‌اند. با روزنامه نگاران، نویسندگان، ناشران، طرفداران اصلاحات و محافظه کاران صحبت کرده‌اند. به مهمانی مردم عادی رفته‌اند و مقامات دولتی مصاحبه کرده‌اند.

    آنچه در زیر می‌خوانید ترجمه‌ی قطعه‌ای از این سفرنامه است.

    با تاکسی کمی از تهران بیرون رفتیم. بعد از چهل و پنج دقیقه رسیدیم. ظاهرا خانه در یک منطقه محافظت شده قرار داشت چون نگهبان ماشین را نگه داشت و پرسید چه کسی را می‌خواهید ببینید. وقتی گفتیم بیوه‌ی شاعر را، خندید و اشاره کرد رد بشویم.
    یک خانه ویلایی بزرگ با دیوارهای سیمانی سفید بود که دیوار بلندی دورتادور آن کشیده شده بود. قدم زنان از میان باغ گذشتیم و آیدا درِ پشت را باز کرد. به خانه‌ی پرسکوتی که سراسر در اندوه فرو رفته بود وارد شدیم. ما را به اتاقی که شاملو در آن می‌نشست و کار می‌کرد راهنمایی کرد. صندلی چرخ دار او هنوز کنار میز کامپیوتر بود. عکس‌های استاد بزرگ در سن‌های متفاوت به دیوارها آویخته شده بود، مشخص بود که بسیاری از آنها برای ستایشگرانش گرفته شده است. تمام آنها به نحوی آویخته شده بودند که استاد از بالا به بازدیدکنندگانِ نشسته نگاه می‌کرد. آیدا مدت کوتاهی بیرون رفت و با شیرینی و چای برگشت.
    از وقتی تاکسی نگه داشته است درباره‌ی بیماری قند سخت استاد حرف می‌زند و توضیح می‌دهد که هربار مجبور شدند پایش را از قسمت بالاتری قطع کنند. همانطور که دارد ماجراهای بیماری استاد را شرح می‌دهد کوشش می‌کنم این فکر را در ذهنم بپرورانم که این بیوه اندوهگین، همسر- معشوق- مدادتیزکنِ کامل و بی عیب و نقص استاد بوده است. یکباره با هق هق می‌گوید: ارزش او خیلی بیشتر از این چیزها بود!
    هق هق اش که تمام می‌شود یکباره خسته و درمانده بنظر می‌رسد. برای ادای احترام مدتی ساکت می‌نشینیم، چون مگر کار دیگری از دستمان برمی آید؟ بعد زنگ در به صدا در می‌آید و مردی که معلوم است قبلا به این خانه رفت و آمد داشته است وارد می‌شود. ظاهرا او یکی از همکاران و دوستان مرحوم است. این “رئیس شرح حال مقدس نویسان” فورا تعزیه گردان مجلس می‌شود و صحنه تغییر می‌یابد:
    صحبت بر سر بزرگترین شاعر پس از حافظ است! او بزرگترین شاعر ما در ٧٠٠ سال اخیر است! نابغه‌ای بزرگتر از او نمی‌تواند وجود داشته باشد! شاملو قله‌ی والای شعر فارسی است، این همه شاعر قبل و بعد از شاملو در مقایسه با او تپه‌های توسری خورده‌ای بیشتر نیستند!
    نسبت به این ادعا واکنشی نشان نمی‌دهیم، اما بلافاصله ، به عنوان دو نفر سوئدی، در برابر سوال دیگری قرار می‌گیریم و باید به این اتهام غیرمنتظره پاسخ بدهیم که:
    - چرا جایزه نوبل را به او ندادید؟
    - خیلی از نویسنده‌های خوب…
    همین کتاب کوچه اش، چنان اثر عظیمی است که برای یک انستیتوی یک دانشگاه معمولی یک قرن طول می‌کشد تا بتواند چنین کاری را جمع آوری کند! همه چیز آماده است تا یک روز بالاخره امکان چاپش فراهم بشود! با این همه فرصت کرد این همه کتاب دیگر هم بنویسد، ترجمه کند و روزنامه نگارِ فرهنگی بی نظیری هم باشد. حتی یک جمله او نمی‌تواند توسط نویسنده دیگری نوشته شود، نوشته‌های او آنقدر برجسته است که امکان اشتباه گرفتن آنها با نوشته‌های دیگران وجود ندارد! و آخرش هم جایزه نوبل شما را نگرفت! هرجمله اش موسیقی است! و حالا سایت اینترنتی هم دارد. Shamloo.com این آدرس در کشورتان تبلیغ کنید! بیایید در این سایت پیوسته باهم ملاقات کنیم! چراآخرش هم شاملو نوبل شما را دریافت نکرد؟
    ما دو نفر شخصا نقشی در توزیع جایزه نوبل نداریم…
    خوبه حداقل دو بار نامزد دریافت جایزه نوبل شد!
    جایزه داگرمن را که گرفت، به هر حال فرصت کرد قبل از مرگ نوعی ستایش سوئدی را تجربه کند.
    هیچ شاعر ایرانی دیگر به بزرگی او نمی‌شود! هیچ شاعر ایرانی تا به حال جایزه نوبل نگرفته است! منظورتان از این جایزه نوبل واقعا چیست؟ اصلا چرا چنین جایزه‌ای وجود دارد که هیچ وقت آن را به ما نمی‌دهید؟ آن هم به بهترین ما؟ حتی شاملو هم نگرفت! و اگر او نگیرد کی می‌خواهد بگیرد؟
    مدتی آنجا می‌نشینیم، سرمان را تکان می‌دهیم و سعی می‌کنیم بگویم آنطور که او فکر می‌کند نیست و قضیه را به نحوه دیگر هم می‌توان دید، به گوش دادن ادامه می‌دهیم و در جواب حرف‌های او بیشتر و بیشتر سکوت می‌کنیم و کمتر و کمتر توضیح و تفسیر می‌دهیم.
    بالاخره برایمان روشن می‌شود که این بیوه‌ی بی زبان دیگر حوصله ما را ندارد. بلند می‌شویم برویم و خانه را به اندوه اش واگذار کنیم. دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده است. همکار شاملو ما را تا دم در همراهی می‌کند.
    به باغ که می‌رسیم احساس می‌کنیم از بازدید یک جزیره کاملا متروک به واقعیت بازگشته ایم، جزیره‌ی مرجانی خرد و بی آب و علفی که گویی هیچ راهی در آن وجود ندارد بجز لاینقطع گشتن دور یک درخت نارگیل، شاملو.

    ***

    سفرنامه اين پژوهشگران سوئدي من را به ياد شعري از شاملو مي اندازد.

    نه بازمي‌گردم من
    نه مي‌ميرم.
    (زيرا من که ا.صبح‌ام
    و ديري نيست تا اجنبي‌ي ِ خويشتن‌ام را به خاک افکنده‌ام به سان ِ
    بلوط ِ تن‌آوري که از چهارراهي‌ي ِ يک کوير،
    و ديري نيست تا اجنبي‌ي ِ خويشتن‌ام را به خاک افکنده‌ام به‌سان ِ
    همه‌ي ِ خويشتني که بر خاک افکند ولاديمير)
    وسط ِ ميز ِ قمار ِ شما قوادان ِ مجله‌ئي‌ي ِ منظومه‌هاي ِ مطنطن
    تک‌خال ِ قلب ِ شعرم را فرومي‌کوبم من.
    چرا که شما
    مسخره‌کننده‌گان ِ ابله ِ نيما
    و شما
    کشنده‌گان ِ انواع ِ ولاديمير
    اين بار به مصاف ِ شاعري چموش آمده‌ايد
    که بر راه ِ ديوان‌هاي ِ گردگرفته
    شلنگ مي‌اندازد.
    *
    مادرم به‌سان ِ آهنگي قديمي
    فراموش شد
    و من در لفاف ِ قطع‌نامه‌ي ِ ميتينگ ِ بزرگ متولد شدم
    تا با مردم ِ اعماق بجوشم و با وصله‌هاي ِ زمان‌ام پيوند يابم.
    تا به‌سان ِ سوزني فروروم و برآيم
    و لحاف‌پاره‌ي ِ آسمان‌هاي ِ نامتحد را به يک‌ديگر وصله‌زنم
    تا مردم ِ چشم ِ تاريخ را بر کلمه‌ي ِ همه ديوان‌ها حک کنم ــ
    مردمي که من دوست مي‌دارم
    سهم‌ناک‌تر از بيش‌ترين عشقي که هرگز داشته‌ام!
    * * *
    و اين شعر شاملو به من تواني مي دهد كه براي آن چه كه هم وطنانم، دختران و پسران ايران زمين، برادران و خواهرانم، دوستانم، يارانم، به خاطرش خون شان بر زمين ريخت و يا در زندان هاي پوشالي به بند كشيده شده اند، تا جايي كه مي توان بر پا ايستم و بر پا بمانم تا پرچم شرف و دفاع از حق و آزادي بر زمين نيفتد.

    و پدرم، اگر زنده بود، و مادرم مانند همه ي پدران و مادران ايراني، به قول بابك در اين پست :
    “… با همه دل نگراني ها ، تنها مي گفتند :
    “پسرم،دخترم! مواظب خودت باش”
    “فـرزنـد ايـران ، مراقب خودت باش”

  3. Sh گفت:

    و از نوجواني - تحت تعاليم هنر شاملو - همه ي آن چه را كه ايراني در برابر ضد ايراني تحمل كرده است، به جان خريده ام.

  4. farzaneh گفت:

    من دختر پر غرور میهن هستم …
    من شعله ی پر فروغ گلشن هستم ….
    بر ریشه دژخیم تبر زن هستم ………………………..
    آتشکــــده ی خروش من را بنگر ….
    سردار نشسته بر به توسن هستم …..
    داغم زتب رهایی و آزادی ……
    من گرد بدون خود و جوشن هستم …..
    از شهر شرف مرا نشان است و نگین …..
    بر مرتجعان چو پتک آهن هستم ….
    بر ریشه دژخیم تبر زن هستم …………..
    خاشاک تویی حقیر من زن هستم……………………………………..

    درود بی پایان بر دختران و زنان ایران زمین و فرزندان خاک آریایی ………..

  5. شادي گفت:

    فریادی و دیگر هیچ .
    چرا که امید آنچنان توانا نیست
    که پا سر یاس بتواند نهاد.
    ***
    بر بستر سبزه ها خفته ایم
    با یقین سنگ
    بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
    و با امیدی بی شکست
    از بستر سبزه ها
    با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
    ***
    اما یاس آنچنان تواناست
    که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
    فریادی
    و دیگر
    هیچ !
    استاد بزرگ “احمد شاملو” روحش شاد باد.

  6. sepideh گفت:

    به مناسبت اولین روز زمستان

    زمستان است

    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
    سرها در گریبان است
    کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

    نگه جز پیش پا را دید، نتواند
    که ره تاریک و لغزان است
    وگر دست محبت سوی کس یازی
    به اکراه آورد دست از بغل بیرون
    که سرما سخت سوزان است

    نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
    چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
    نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
    ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

    مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است … ای
    دمت گرم و سرت خوش باد
    سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

    منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
    منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
    منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
    نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
    بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

    حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
    تگرگی نیست، مرگی نیست
    صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

    من امشب آمدستم وام بگذارم
    حسابت را کنار جام بگذارم
    چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
    فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
    حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

    و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
    به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
    حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
    هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
    نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
    درختان اسکلتهای بلور آجین
    زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
    غبار آلوده مهر و ماه
    زمستان است

  7. Sh گفت:

    به هر چيز خو مي كنيم
    مگر به اين پرندگان سربي
    مگر به كينه شان از آنچه درخشان است
    مگر به خالي كردن ميدان.

    پل الوار

  8. لیون گفت:

    عشق است و آتش و خون!!!!!!!!!!

    یک انسان می تواند آزاد باشد.بی بزرگ بودن اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد بی آزاد بودن.

  9. حسود گفت:

    امشب ياد بابام و نامه اي كه پارسال قبل از روز پدر براش نوشتم افتادم .

    سلام بابا

    چند روز ديگه دوباره روز باباست. چهار ساله كه تو توي غربتي بابا. من هم تو غربتم. چهار ساله كه نمي تونم روز بابا ببینمت. اونجایی که آدرسشو دادی پر از سنگه» بابا.

    بابا ! يه دوست دارم كه تو غربته، يه ترانه برام فرستاد، ياد تو افتادم، دلم گرفت بابا. من تو شهر خودمونم، اما تو نيستي. يه روزي هم تو بودي و من نبودم. يه روزي هر دوتامون بوديم. روزگاري هم هيچ كدوممون. چه فرقي مي كنه بابا ها تو غربت باشن يا بچه هاشون. غربت غربته، چه فرقي مي كنه كنار هم باشن، بين هزارا ها نفر، اما احساس غربت كنن. وقتي نتوني اونجا باشي كه دلت مي خواد، اونجا كه دلت رو گذاشتي، مي شه غربت،

    بابا ! تو اين چند ساله كه رفتي، همه ش ياد اون چيزايي مي افتم كه يادم ندادي. تقصير تو نيست بابا، دم دستت نبودم تا يادم بدي. همش تو غربت بودم، چه اون موقعي كه تو خونه ت بودم، چه موقعي كه نبودم. وقتي هم كه بهت پناه آوردم، تو فكر كردي براي ياد گرفتن دير شده. يا شايد من يه جورايي شده بودم، يه جوري كه برات عجيب بود. پس بازم يادم ندادي.

    بابا ! خونه ي من كجاست؟ اونجايي كه توش مي خوابم؟ اونجايي كه توش غذا مي خورم؟ اونجايي كه رو ميز كارم عكس تو رو گذاشتم؟ يا اونجايي كه دوست دارم باشم؟ تو اينا رو يادم ندادي ، بابا.

    بابا ! چرا يادم ندادي عشق چيه؟ اوني كه دل آدم رو مي لرزونه؟ اوني كه آدم رو از خواب و كار و زندگي مي ندازه؟ اوني كه آدم رو هل مي ده مي ندازه تو قلب گرفتاري ها؟ اوني كه آدم به خاطرش شب نمي خوابه تا صبح بياد؟ اوني كه تو گوش آدم هي مي خونه كه آدم خوبي باش؟ اوني كه به آدم مي گه دوستت دارم؟

    بابا ! تو كه مي گفتي هميشه عاشق مامان بودي، تا روزي كه بودي ! پس چرا به من ياد ندادي عشق چه جوريه؟ مي دوني چقدر من رو سرزنش مي كنند، بابا؟

    بابا ! اون جا كه تو توش هستي چه جوريه؟ آدماش چه جوري اند؟ اونجا روز بابا داره ؟ صداي قلب اونجا طنين داره بابا؟ آدماش همديگر رو دوست دارند؟ كسي هست كه آدم اونو از بقيه بيشتر» یه جور دیگه دوستش داشته باشه ؟ بابا ! اونجا هم اوني كه از بقیه بیشتر دوستش داري ازت دوره؟ اونجا هم هر چي مي شه بهش مي گن سرنوشت و تقدير؟ راستي اونجا پست خونه داره بابا؟

    بابا ! نمي دونم چند سال نوري از من دور شدي. اما به تاريخ خودمون، چهار ساله كه رفتي. چهار تا روز باباست كه تو غربتي و نمي تونم بيام ديدنت. امسال تصميم گرفتم برات يه نامه بنويسم. زودتر مي نويسم تا نامه م درست روز بابا به دستت برسه. ازت گله اي ندارم كه اون چيزا رو يادم ندادي. اون روز كه مي خواستي يادم بدي، دم دستت نبودم. اون روزي هم كه اومدم پیشت» تو فكر كردي نمي تونم ياد بگيرم. من هم خیلی چیزا رو هنوز بلد نیستم» بابا. تو غربتم بابا، اما غربت اينقدرا هم كه مي گن بد نيست. راضي ام الحمدالله.

    پاكت بي تمبر و تاريخ
    نامه ي بي اسم و امضا
    کوچه ي دلواپسي ها
    برسه به دست بابا :

    با سلام خدمت بابا
    عرض كنم كه غربت ما
    اينقدرام بد نيست كه مي گن
    راضي ام الحمدالله

    يادمون دادن كه اينجا
    زندگي رو سخت نگيريم
    از غم ويرونيه تو
    روزي صد دفعه نميريم

    يادمون دادن كه ياد
    سوختن خونه نيفتيم
    خواب بود هر چي كه ديديم
    باد بود هر چي شنفتيم

    راستي چند وقته كه رفتم
    بي غم و غزل سر كار
    روزگارم» ای » بدک نیست
    شكر غربت، گرمه بازار

    قلم و دفتر شعرم
    روي گنجه، كنج ديوار
    عكس سهراب روي تاقچه
    غزلش، گوشه ي انبار

    توي نامه گفته بودي
    بي چراغ دل مادر
    براتون نون مي فرستم
    جنس اعلاء ، طرح آخر

    * * *

    پاكت بي تمبر و تاريخ
    نامه ي بي اسم و امضا
    کوچه ی ي دلواپسي ها
    برسه به دست بابا :

    با سلام خدمت بابا
    عرض كنم كه غربت ما
    اينقدرام بد نيست كه مي گن
    راضي ام الحمدالله

  10. حسود گفت:

    بابا … مامان…
    من با تو خیلی فرق دارم. قضا و قدری که تو معتقدی می گوید هر کاری که می شود و هر کس که کاری می کند همه پیش از من و تو نوشته شده و لا یتغیر است. پس جنایتکار نمی تواند جنایت نکند و گناهکار نمی تواند پاک بماند و پاک هم نمی تواند گناه نکند. همه چیز در یک نظام جبری قطعی لایتغییری که اراده من و تو، مسئولیت من وتو همه از پیش آنجا ثبت است و ما مامور اجرای اراده پیش از خودمان هستیم و مجبوریم آنچه را که در پیشانی ما نوشته قرائت کنیم. و تو مگر همیشه نمی گویی ” آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت؟” انصاف بده پدر…مادر ، من از این چهارچوب جبری که در آن اراده و مسئولیت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم و رفتم بدنبال فکری یا بدنبال مکتبی یا فلسفه ای که انسان را مسئول سرنوشت خود می داند و یا اصلا رفتم دنبال بی اعتقادی .

    دكتر شريعتي - پدر، مادر، ما متهميم

  11. هميشه در سفر . . . گفت:

    نامه اي به دكتر شريعتي
    سلام دكتر
    دكتر بي مقدمه مي رم سر اصل موضوع . دكتر شما نيستي ولي بذار برات بگم پدر و مادراي دوره ما استبداد رو حفظ كرده و در كنارش خصوصيات ديگري هم جذب كردن . مثل اين كه جاي فرزندان با والدين عوض شده . مي دونم استثنا هم هست ولي خيلي كم . خوش به حال بچه هاي غربي ، لااقل مسئول زندگي خودشونن نه خانوادشون . دكتر شما رفتي پي راه خودت ، ما هم بايد همين كار رو بكنيم ولي آخر چگونه . چطور بايد اونها رو به خودشون واگذاشت . مطمئنم مدام توي طول راه اين فكر مثل خوره به جونت مي افته كه نكنه اتفاقي بي افته ، نكنه بلاي سرشون بياد ولي آخر تا به كي با پالاني كج مي توان ره پيمود .

نظر دهید